لحظه
نعره ی کرگدن
موج بی انتها در گوش هایی ظریف
تهوعی خاص
منجمد
سخت
تنش روزگار در گلوگاه زندگی
دلی پر لحظه
در تنی پینه بسته
آنِ امید
در انتظار بهار
سرگردان
خیابان
خیابان در خلوت خود گم شد
چه غمگین میخندم
هراسی گسترده
در نالههای دختری گمشده
و دیگر قصهای برای گفتن نماند
خسته
خسته
خسته
راستی تا به کجا باید رفت
راستی تا به کجا باید رفت
پایان و آغاز راه
با کدام قصه
قصر آرزو با کدام خشت
تن تنهایی را نوازش میکند
کدام تصمیم
کدام بغض
در خود میغلتد
کدام جهل به روشنی سفیدی خوشامد میگوید
کدام نوش، داروی زندگیست
دیوار بسته در ته کوچه
هوای گنگ و مبهم
هولناک و خسته
در باورم
همه چیزها در خرابات دل
دست بسته
چشمها بسته
چه چیز در کمینِ آرزو
نیرنگ میکند
طبیعت گویی بار خود را بسته
خدا از یاری دلها خسته
پرستو به خانه باز نیامد
سرو از بلندی خود
در حیات بی فراز میشکند
و نوایی گاهی به آرامی
در گوشم میپیچد
خانه
خانهی من جایی است در برکهی دور
در ماْمن آسایش
در دل گرم پستوی خانه
در جایی که صداقت سکنا گزیند
و ماهیها در موجی آرام بیارامند
خانهی من جایی است در دورِ دور
در لحظهی تولد عشق
در پس آبی که لبخد زند
و بید مجنون با سایهای محزون
در مرواریهای چشمانم
دام خستگیها را برچیند
خانهی من جایی است که فرشتهی آرزو پاسبان باشد و
غول جادو نگهبان
شیشهی دل در لابهلای پر قو
با خرگوشهای بازیگوش
آهنگ خشک تنهایی را در آبی روان رها سازد
خانهی من جایی است در کرانهی هنر
آن سوی اخلاقِ بیاخلاق
آن سوی ارزشِ بیارزش
آن سوی کسالت نااصیل
خانهی من جایی است دور از خرمنِ نااهلی
در نزدیکی کوچهی معنا
بعد از دکهی معرفت
همان نزدیکی
آنجایی که دلها به دلها خوش باشد
نام
مرا بنام، به نامی که حقیقت باشد
حقیقت گل سرخی درآغوش گلستان
در دستان خونین عاشقی در انتظار
در معنایی از واپسین درد روزگار
مرا بنام در کلامی که در بیان آید
بیانی از آوای راز هستی
در دل پاک مرغابی سیاه
در پروازی پر شور
در اوجی از اصالت
مرا بهنامِ آن فرشتهی دریا
آن ستارهی لرزان
آه رها شده از دل یاس
آواز پر حسرت برگ
شاخهای شکسته از بار برف
آن معنویت پنهان
صدا کن
مرا بنام از آنچه از رنج گریخته
از مردمکهای نور دیده
فرار روباهی نامردمی کرده
مرگ اوباش زندگی
تاریکی بیمعنا
مرا بنام به آنچه شاهزادهی قصه
بر اسبی سفید
سحرگاه با معشوقی دلبسته
روی صخرهی زندگی
آوازی از حقیقت سر میدهد
خسته
چه خسته در پی خوشبختی
چه تلخ و رنگ باخته در لباسی دخترانه
سوی دلباختهی چشمها در تاریکی رنگ میبازد
در راهی از بیراههای زندگی
خندهای از سر شوقی نیم سوخته
بیابان را جنگل میکند؟
آشنایی در کمین
ترسان ترسان نزدیک است
طلسم ساحر
دیو دیوزگی، در خود می شکند
بوی خاکستری غربت
از حفرهی تنهایی
دور میشود
و مرغانِ سرور، پژواک میدهند
چه خسته در پی خوشبختی
از تن رها
از ظلم آزاد
از سکوت خلاص میشود
رنگ تلخ
شبهایی تنگ
بر دل سنگخانهی تو
نالهی آذین به رنگ تلخ
از دل مجنون سرودم
صدایم خشکید
تنم لرزید
ابر بهار به حالم گریست
نردبام بلندی فرو ریخت
هوارِ ای وای ای وای مردم در جهان پیچید
باد در دلش لرزید
سایه از تکرار خود ترسید
کرم در خاک پیچید
دامن آسمان به غرش خود تا ابد آلوده شد
گلها خار شد و خارها پوسید
دلم برای اشکهای شوق جوانی خندید
همه مردن، همه رفتن
سوز مرگ در گوش تو پیچید
اشک کودک بر دستها چکید
باز هم عنکبوت جهل بر دل تو چسبید
سنگ، سختی خود را بر دل تو بخشید
روزی دیگر
شاید روزی وقت دیگر باشد، روزگار عطر یاس
شاتوتهای کبود
بیدهای سبز مجنون
در میان دویدن
عشق را بیتمنا سرکشیدن
خواب را بی خستگی تنیدن
تن را به آسایش آب آرامیدن
شاید روزی وقت دیگر باشد
قصهی بیدغدغهی زیبارویان شنیدن
در خاک غلتیدن
حتی خندیدن
حتی گریستن
شاید فردا باشد
دمیدن طراوت گل سرخ
مرگ لحظههای سردِ
سردِ
تنها بودن
مرگ سنگهای داغِ
داغِ
بیتفاوت زیستن، بی تفاوت مردن
پنجهی خونآشام را در حق یتیمان فرو کردن
تولد
در سرای تولد
در آغازی دردناک
چه سخت می توان به نرمی در کنج خود غلتید
چه هولناک است فشار تند و تیزش
بر رگهای کبود نازک من
قدم بر میدارم بر زمینی از جنس خار
سخن میگویم با کلامی از جنس وهم
مینویسم از آن چه نیست
مکتب من در دیار دیگریست
مدادم در خانه جا ماند
با خون سرخ نوشتم
دل شکستن هرگز هرگز
انعکاس
انعکاس, مرا به خلوت خود باز میگرداند
خلوت خیره شده به درهای بسته
به آدم برفی یخ زده
به رازهای خفته
به امیدهای سرگشته
به وجودی در پی ناوجودی
به کور راهی بیترنم
بادی بیتنفس
در صحرایی به امید سراب
به دام شیری که آهو گرفتار شد
به شتابی بیحاصل
و به شقایق رنگ باخته
پرسش از هست و نیست
از تصمیم
از گوهر در جوی افتاده
که شاید به دست کودکی خردسال
بر سر تاقچهی خانهی پر مهر مادر بزرگ
روزی از شوق بگرید
روزی بیانعکاس از گذشته
موجی از ترنم
بر دوشهایش عاشقانه
لانه گزیند
نظرات ()

